من چرا این جایم
من اینجا چی کار می کنم اصلاْ چرا من اینجایم . بارها این را از خود پرسیده ام و بارها بی آن که برای خود پاسخی یافته باشم ساکت انتها خیره مانده ام . قطعاْ فردا صبح وقتی که هوا روشن می شود و باد می آید آین سوال را باز از خودم خواهم پرسید خواهم پرسید که اصلاْ من کیستم و چرا این جایم بی آن که جوابی برای خود یافته باشم . آدم وقتی دیوار نداشت. باد اورا می برد و زمانی که سقف نداشت آفتاب استخوان هایش را خواهد سوزاند و لباس هایش را فرسوده خواهد کرد.
پایتخت خاک و غبار
غبار ها آمده اند راه دهان مرا گرفته اند. می گویم در این سرک های پایتخت غبار و خاک زیاد است. وقتی به روبه رویم نگاه می کنم چیزی جزخاک دیده نمی توانم به پشت سرم هم می بینم همین طور یعنی خاک می بینم و بس باخود می گویم اگر چنین پیش برود خودم هم رفته رفته خاک می شوم سرگردان این سرک های پایتخت خاکی که بدون این که قدم برداشتن را اداره کنم باد مرا همراهش می برد و بازهم رفته رفته باد مالک من می شود فرمانروایم می شود باد و آخر هم خاک و غبار.. راه دهانم را می گیرد و دهانم می شود .
۶ عقرب کابل
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:23 توسط محمد حسن دانش
|