کابل

کابل

کابل شهر شاعران است  گل های کابل سبک عراقی و سرک های کابل سبک هندی است با این تفاوت که پیاده روهای کابل سنگر های آدم های است که خود را در پشت آن دیوار های آهنین مخفی کرده است هندی ها در کفر خودشان امت واحده اند  اما افغانی ها در امت واحده خود متفرق اند.

افغانستان هندوکش شرق است  کوههای افغانستان شقایق خیز و دامنه هایش شهید پرور است. اکنون هرلاله دردشتهای افغانستان به قیمت خون شهیدی می روید   ملت افغانستان هنوز بادست خالی کشاورزی می کنند.

آه

آخرین آهم هم تمام می شود

 

وقتی می گویم آه  آهم تمام می شود. می گردم تا آه دیگری را از داخل سینه ام : جایی که همیشه آه هایی دارد  بردارم و به بیرون پرتاب کنم. آه های من اول فقط تا موی سرم بالا می رفت  تاجایی که قادر به دیدن آن هم نیستم . من اما هر بار رفتنش را تصور می کردم  و می دیدم که دوباره سنگین می شد و با بادها می رفت . باز من از کف سینهام آه دیگری را برمی داشتم  و به هوا می دادم . اما حالا وقتی می گویم آه سینه ام سوراخ می شود و دیگر در آن آهی نمی ماند. به آخرین آهم که نگاه می کنم  می بینم که او هم دارد تمام می شود.

 

 

عکس

عکس های قدیمی  را پیدا کرده است  و دارد نگاهشان می کند. هر کدامشان مربوط می شود  به چند سال پیش  یکی به زمانی که تنها تر بود . یکی به زمانی که دل داده ی کسی شده بود و چند  روز پیش از گرفتن عکس  تمام درخت ها را دست کشیده بود و بیش تر پیاده روها را قدم زده بود . گاهی تنها  و گاهی  همراه خیالات کسی که دوستش می داشت . هرعکسی مربوط به زمانی می شد . اما بین آن همه تصویر ها  و چهره ها جای خود را خالی می دید . خودش  را در آن همه  خاطرات زندگی بودنش هرگز به یاد نمی آورد.

کابل ۱۲ عقرب

سالها آمدند ورفتند

 

سال ها آمدند و رفتند و کسی که تمام عمر در زیر آسمان به دور خیره مانده بود هیچ از جایش تکان نخورد . و سال ها آمدند و از او  گذشتند و رفتند و کهولت از آنها به جاماند. حالا که نگاه می کنم  می بینم  آن که در زیر آسمان بود دیگر نیست . لباسی نیز از او  به جانمانده   یادی از نفسی نیز . تصورات مبهم و نامی که کم کم دارد فراموش می شود  تنها بقایای اویند که ذهن من و چندنفر دیگر گاهی تصوری از آن به یاد می آرند. و حتا از او  دوری که روز گاری به آن خیره مانده بود نیز هیچ به جا نمانده  الا حسرتی  از رفته های که دیگر نیست.

۷ عقرب کابل

من چرا این جایم

من اینجا چی کار می کنم اصلاْ چرا من اینجایم . بارها این را از خود پرسیده ام  و بارها بی آن که برای خود پاسخی یافته  باشم ساکت انتها خیره مانده ام . قطعاْ فردا صبح  وقتی که هوا روشن می شود  و باد می آید آین سوال را باز از خودم خواهم پرسید  خواهم پرسید که اصلاْ من کیستم  و چرا این جایم  بی آن که جوابی  برای خود یافته باشم  . آدم وقتی دیوار نداشت. باد اورا می برد و زمانی که سقف نداشت آفتاب استخوان هایش را خواهد سوزاند و لباس هایش را فرسوده خواهد کرد.

پایتخت خاک و غبار

غبار ها آمده اند راه دهان مرا گرفته اند. می گویم در این سرک های پایتخت غبار و خاک زیاد است. وقتی به روبه رویم نگاه  می کنم چیزی جزخاک دیده نمی توانم  به پشت سرم هم می بینم همین طور  یعنی خاک می بینم و بس  باخود می گویم اگر چنین پیش برود خودم هم رفته رفته خاک می شوم سرگردان این سرک های پایتخت خاکی  که بدون این که قدم برداشتن را اداره کنم  باد مرا همراهش می برد و بازهم  رفته رفته  باد مالک من  می شود  فرمانروایم می شود  باد و آخر هم خاک و غبار.. راه دهانم را می گیرد و دهانم می شود .

۶ عقرب کابل

خواب

 بیرون  هوا تاریک است . در دوردست های من همگی خواب اند  در نزدیکی من هم همین طور. قبل از خواب هریک از همگی آن ها ماهیتی جداگانه با دیگری داشت و این به خودی خود واضح بود . ولی وقتی که خوابیدند  همه مثل  هم می شوند بدون هیچ تفاوتی . نگاهشان به دوردست ها باز می ماند و وجودشان در آب های  خواب غرق می شود. وقتی تاریکی بیش تر شود. از دوردست های من چیزی به جانخواهد ماند از من هم همین طور. من با چشمانی بسته  به همان وادی هایی میروم که دیگران پیش تر از من رفته بودند